حكيم ابوالقاسم فردوسى
104
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پس از مرگ باشد سر او بجاى * ازيرا پسر نام زد رهنماى چو شد ساخته كار جنگ آزماى * بكاخ آمد اغريرث رهنماى بپيش پدر شد پر انديشه دل * كه انديشه دارد همى پيشه دل چنين گفت كاى كار ديده پدر * ز تركان به مردى بر آورده سر منوچهر از ايران اگر كم شدست * سپهدار چون سام نيرم شدست چو گرشاسپ و چون قارن رزم زن * جز اين نامداران آن انجمن تو دانى كه با سلم و تور سترگ * چه آمد از ان تيغ زن پير گرگ نيا زادشم شاه توران سپاه * كه ترگش همى سود بر چرخ و ماه ازين در سخن هيچ گونه نراند * بآرام بر نامهء كين نخواند اگر ما نشوريم بهتر بود * كزين جنبش آشوب كشور بود پسر را چنين داد پاسخ پشنگ * كه افراسياب آن دلاور نهنگ يكى نرّه شيرست روز شكار * يكى پيل جنگى گه كارزار ترا نيز با او ببايد شدن * بهر بيش و كم راى فرّخ زدن نبيره كه كين نيا را نجست * سزد گر نخوانى نژادش درست چو از دامن ابر چين كم شود * بيابان ز باران پر از نم شود چراگاه اسپان شود كوه و دشت * گياها ز يال يلان بر گذشت جهان سربسر سبز گردد ز خويد * بهامون سراپرده بايد كشيد سپه را همه سوى آمل براند * دلى شاد بر سبزه و گل براند دهستان و گرگان همه زير نعل * بكوبيد و ز خون كنيد آب لعل منوچهر از آن جايگه جنگجوى * بكينه سوى تور بنهاد روى بكوشيد با قارن رزم زن * دگر گرد گرشاسپ زان انجمن مگر دست يابيد بر دشت كين * برين دو سرافراز ايران زمين روان نياگان ما خوش كنيد * دل بدسگالان پر آتش كنيد [ چنين گفت با نامور نامجوى * كه من خون بكين اندر آرم بجوى ] [ آمدن افراسياب به ايران زمين ] چو دشت از گيا گشت چون پرنيان * ببستند گردان توران ميان سپاهى بيامد ز تركان و چين * هم از گرز داران خاور زمين كه آن را ميان و كرانه نبود * همان بخت نوذر جوانه نبود چو لشكر بنزديك جيحون رسيد * خبر نزد پور فريدون رسيد سپاه جهاندار بيرون شدند * ز كاخ همايون بهامون شدند به راه دهستان نهادند روى * سپهدارشان قارن رزم جوى شهنشاه نوذر پس پشت اوى * جهانى سراسر پر از گفت و گوى چو لشكر بپيش دهستان رسيد * تو گفتى كه خورشيد شد ناپديد سراپردهء نوذر شهريار * كشيدند بر دشت پيش حصار خود اندر دهستان نياراست جنگ * برين بر نيامد زمانى درنگ كه افراسياب اندر ايران زمين * دو سالار كرد از بزرگان گزين شماساس و ديگر خزروان گرد * ز لشكر سواران بديشان سپرد